طرز ترک دادن شوهر سيگاري 100 درصد عملي : از زبان خانومي که شوهرشو ترک داده : - قانون شماره 1: هر روزي كه لباسهات بوي سيگار بده به يكي از مجازاتهاي زير (البته به انتخاب خودت) محكوم مي شوي: - قانون شماره 2: اگه توي جيبت كبريت يا سيگار پيدا كنم، يكي از چهار عمل زير رو باز هم به انتخاب خودت عملي مي كنم: تبصره: خودت مي دوني من از اين سوسول بازيها خوشم نمي آد پس گزينه اول منتفيه، ديگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و كفگيرام كج و كنجول شدن و ديگه حيفم مي آد وسايل آشپزخونه رو خراب كنم، گزينه آخري هم وجداني خيلي خشونت داره و به علت اين كه بچه مون هفت سالشه و ديدن اين صحنه ها براي بچه هاي زير 12 سال مناسب نيست اين گزينه رو هم نمي توني انتخاب كني، پس فقط مي مونه گزينه دوم ...!! - قانون شماره 3: در صورتي كه يقين حاصل كنم سيگار رو ترك كردي، مي توني يكي از موارد زير رو به عنوان جايزه انتخاب كني: پ.ن: سلام به همه ی دوستای گلم خوش باشید و نظر یادتون نره
من بعد از خوندن صحبتهاي معاون سلامت تصميم به وادار كردن شوهرم به ترك سيگار كردم و بسرعت برگه اي برداشتم و مطالب زير رو در اون نوشتم و به در يخچال چسبوندم.
از امروز تصميم گرفتم تو رو به ترك سيگار وادار كنم و به همين خاطر قوانين زير از همين الآن در خانه لازم الاجرا مي باشد:
1- شستن ظرفهاي ناهار و شام
2- خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت
3- دعوت مامانم اينا و داداشم اينا براي صرف ناهار(كه به احتمال 99 درصد براي صرف شام هم مي مونند!)
تبصره: البته مورد شماره 1 انحرافيه و نمي توني اون رو انتخاب كني، چون تو اين كار رو نه به عنوان مجازات بلكه به اين خاطر كه وظيفه ات است هر روز انجام مي دي!!
1- قهر مي كنم مي رم خونه مامانم اينا و بعد ده روز و پس از يه عالمه منت كشي برمي گردم خونه.
2- يك گردنبند، دستبند، النگو و يا يك مورد مشابه اينا به انتخاب خودم بايد برام بخري!!
3- خودت بگو با ملاقه بزنم يا كفگير؟!
4- با همون كبريت و به كمك مقداري مواد آتش زا تنبيهت مي كنم.
1- به مدت 24 ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام كار در خانه معاف باشي.
2- به عنوان تلافي اين چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم يك بار با ملاقه بزني تو سرم!
تبصره: گزينه اول الكيه و نمي توني انتخابش كني، چون مي ترسم بد عادت بشي و تنبل و تن پرور بار بيآي!!
اگه هم جرأت داري گزينه دوم رو انتخاب كن!!
"با تشكر، همسر مهربان و دلسوزت"
- بازم همون خانومه: شوهرم بعد يك هفته به اين نتيجه رسيد به نفعشه سيگار رو ترك كنه! (چون با سر بانداژ شده بايد از خونه بيرون مي رفت و جيبش شده بود پر چک برگشتي)![]()
اگه دیر میام به خاطر اینه که واقعا نمی دونم چی بنویسم این درس و مقشا خم که واسمون وقت نزاشته![]()
اگه الان هم اپ کردم دیدم دیگه واقعا تکراری شده![]()
| +نوشته
شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388;ساعت13:55;توسط شیرین; |
|
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : " من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !" بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : " من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟" زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد. ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : " من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟" زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت : " تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟" زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد : " من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..." در حقیقت همه ما چهار زن داریم ! الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند. ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد. ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است
| +نوشته
شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387;ساعت22:21;توسط شیرین; |
|
سلام خوبید؟
مثلا می خواستم تا آخر امتحانها اپ نکنم ولی نشد![]()
عکسهای زیر انواع گدایی بهتر بگم شغل شریف تکدیگریه که این روزا درآمدشون از یک پزشک عمومی بیشتر![]()
| +نوشته
شده در شنبه هفتم دی 1387;ساعت13:23;توسط شیرین; |
|
سلام به همگی
خوبید یا بهترید؟ ممنونم که بهم سر می زنید
من که زیاد خوب نیستم
این امتحانها وقت واسم نزاشته الان هم فقط اومدم شب یلدا رو به همه تبریک بگم امیدوارم شب خوبی واستون باشه .
یادتون باشه زیاد چیزی نخورید که دل درد بگیرید
اونوقت همش تو راه wc باشيد![]()
خوب تو بهترين و خوشتيب ترين آدمي هستي كه تا حالا ديدم......... اينم هندونه ي شب يلدات خوش باشي
پ-ن راستي باي باي تا بد از امتحانها موفق باشيد![]()
| +نوشته
شده در شنبه سی ام آذر 1387;ساعت15:41;توسط شیرین; |
|
زندگي مثل چاي است گروهي از فارغ التحصيلان قديمي يك دانشگاه كه همگي كه در حرفه ي خود ادم هاي موفقي شده بودند،با همديگر به ملاقات يكي از استادان قديمي خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه،هر كدام از انها در مورد كار خود توضيح مي داد و همگي از استرس زياد در كار و زندگي شكايت مي كردند. استاد به اشپزخانه رفت و با يك كتري بزرگ چاي و انواع و اقسام فنجان گوناگون،از پلاستيكي و بلور و كريستال گرفته تا سفالي و چيني و كاغذي(يكبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاي دعوت كرد و از انها خواست كه خودشان زحمت چاي ريختن براي خودشان را بكشند پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيدکه فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و .... در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، “نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. “ نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى صرفاً با تمرکز بر روى فنجان،از چايى که خداوند براى ما درطبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. "از چايتان لذت ببريد" خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد.» زندگی جیره مختصری است مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه قند زندگی را با عشق نوش جان باید کرد![]()
| +نوشته
شده در یکشنبه دهم آذر 1387;ساعت15:42;توسط شیرین; |
|
سلام به دوستای گلم
خوبید؟ خوش میگذره؟
به من که خیلی خوش می گذره جاتون خالی هفته ی پیش عروسی پسر داییم بود![]()
کلی دست دست دست دست دست
سوت سوت سوت سوت سوت سوت
قر قر قر قر قر قر قر قر قر قر
رقص رقص رقص رقص رقص
منم که حسابی خودم و کشتم مثلا شده بودم ابجی دوماد
![]()
کلی هم خوشگل شده بودم

اخر سر هم این خوشگلی کار دستمون داد چشم کردن 
دستم انقدر بد برید که احتیاج به بخیه داشت
ولی پرو بازی در اوردم و گفتم چیزی نشده تا بخیه نزنن اما هنوز درد می کنه
خوب با همه ی این حرفها خیلی خوش گذشت مخصوصا بعد از عروسی که می خواستیم از تالار برگردیم خونه تو راه فازی داد که نگو
خوب بگذریم
عکسهای زیر خیلی باحالن نقاشش ایول داره که تونسته اینا رو وسط خیابون بکشه
نظر یادتون نره![]()
| +نوشته
شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387;ساعت17:19;توسط شیرین; |
|
ســـــــــــــــلام به بروبكس واي يه دنيا از همتون ممنونم كه تولدم و تبريك گفتيد تو اين چند روز واقعا فهميدم اين پيغام گيرهاي تلفن چه چيز مهمي هستن چون وقتي از بيرون مي اومديم كلي نفر پيغام تولدت مبارك واسم گذاشته بودند به خاطر همين چند تا متن پيغام گير واستون گذاشتم پيغامگير فردوسي: نمي باشم امروز اندر سراي كه رسم ادب را بيارم به جاي به پيغامت اي دوست گويم جواب چو فردا برايد بلند افتاب پيغامگيرخيام: اين چرخ فلك عمر مرا داد به باد ممنون توام كه كرده اي از من ياد رفتم سر كوچه منزل كوزه فروش ايم چو به خانه پاسخت خواهم داد پيغامگير منوچهري: از شرم به رنگ باده باشد رويم در خانه نباشم كه سلامي گويم بگذاري اگر پيغام پاسخ دهمت زان پيش كه همچو برف گردد رويم پيغامگير مولانا: از بهر سماعاز خانه ام رفتم برون..رقصان شوم شوري برانگيزم به پا..خندان شوم شادان شوم برگو به من پيغام خود..هم نمره و هم نام خود فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم پيغامگير باباطاهر: تليفون كرده اي جانم فدايت الهي مو به قربون صدايت چو از صحرا بيايم نازنينم فرستم پاسخي از دل برايت پيغامگير حافظ: رفته ام بيرو من از كاشانه ي خود غم مخور تا مگر بينم رخ جانانه ي خود غم مخور بشنوي پاسخ ز حافظ گر كه بگذاري پيام زان زمان كو بازگردم خانه ي خود غم مخور پيغامگير سعدي: از آواي دل انگز تو مستم نباشم خانه و شرمنده هستم به پيغام تو خواهم گفت پاسخ فلك را گر فرصتي دادي به دستم
واقعا جاتون خالي بود پنجشنبه خيلي خوش گذشت كلي دست دست سوت سوت قر قر رقص رقص و از اين حرفها بود![]()

| +نوشته
شده در شنبه چهارم آبان 1387;ساعت10:59;توسط شیرین; |
|
ســـــــــــــــــــــــلام ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام به دوستاي خوبم خوبيد؟ خوش مي گذره؟ تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولد تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولد تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولدم مبــــــــــــــــــــــــــــارك اومدم بگم كه فردا 1/8 تولدمه و ميرم تو 18 سال ديگه بزرگ شدم مثلا ولي من اصلا احساس بزرگ شدن نمي كنم هنوز همون كاراي بچگي رو انجام ميدم هنوزم همون شيطنتها همه بهم مي گن تو كه انقدر دختر خوبي هستي....انقدر خانومي.....خوشگلي. چرا انقدر شيطوني مي كني خوب شايد هنوز وقتش نرسيده كه بزرگ بشم پنج شنبه دوست جونیام می خوان بیان خونمون مهمونیه عكس زير علامت ماه تولدمه تولد همه ي اباني هاي گل رو تبريك مي گم نظر يادتون نره چون به عنوان كادو حساب مي شه كمتر از 10 تا قبول نيست![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
....باحالي....![]()
...![]()
![]()
![]()

![]()



![]()
| +نوشته
شده در سه شنبه سی ام مهر 1387;ساعت18:54;توسط شیرین; |
|
سلام به همه ي بروبچه هاي باحال كه به من سر مي زنند![]()
خوبيد يا بهتريد؟ وايييييييييييي تابستون واقعا معركه بود
جاي همتون خالي بلاخره برگشتم خونمون يا به قول اقا مهران مسافرت اومدم خونمون![]()
سال تحصيلي جديد رو پيشاپيش به همه ي بچه زرنگها (خرخونها![]()
)تبريك و به همه ي شيطونها و درس نخونهايي مثل خودم تسليت ميگم![]()
خوب چند مورد :
اول اينكه بهنام خان شعر فروغ نداشتم برام بزار تا تو وبلاگ بزارم![]()
دوم اينكه .................. !!؟![]()
دوم چي بود ؟! يادم رفت ![]()
![]()
سوم اينكه نماز روزهاتون قبول باشه تو شبهای قدر ما رو هم دعا کنید![]()
چهارم اینکه به مناسبت بازگشايي مدارس و دانشگاهها عكس هاي زير و گذاشتم ![]()
![]()
واقعا دانشگاه رفتن تو اون زمون خیلی مزه داشته![]()
![]()
البته توهین به کسی نشه![]()
این چند تا عکس هم به خاطر خاطراتم تو اصفهان میزارم![]()
![]()
نظر یادتون نره![]()
| +نوشته
شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387;ساعت17:7;توسط شیرین; |
|
سلام سلام به همه بروبچ هاي گل![]()
نه درست مي بينيداره بابا خودمم تعجب كرديد![]()
مي دونم خيلي دير برگشتم ولي جدا وقت نداشتم
دلم واسه همتون تنگيده بودقول مي دم ديگه زودتر پست بدم![]()
و اما اين چند وقت:
جاتون خالي بعد از امتحانها(كه اصلا صحبتشو نكنيد
)كلي رفتيم اينوراونوركلي هم عقد و عروسي و مكه اي داشتيم (ان شاءالله عروسي خودتون![]()
) خلاصه جاي همتون خالي كلي خوش گذشت اتفاق هاي جالبي هم واسم افتاد كه قابل ذكر نيست![]()
![]()
از همتون ممنونم كه تو اين چند وقت به من سر زديد
واييييييييييييييي باور نمي كردم كه بعد از اين همه مد ت به يادم باشيد و بازم به من سر بزنيد![]()
گيتا جون ببخشيد كه چند خط بود و كامل توضيح ندادم اخه نمي دونستم چي بگم
اقا مهران چشم الان همه چيز و روز به روز واو به واو مي نويسم خوب شد راهنمايي ام كردي كه چي بگم ![]()
اقا بهنام چشم حتما تو پست بعديم شعر از فروغ ميزارم![]()
خوب و اما خاطرات من:![]()
بعد از امتحانها رفتم خونه ي داييم اينها اخه عقد دختر داييم بود(دست دست سوت سوت رقص رقص![]()
) منم كه بعد از اون بزرگترين دختر فاميل مي شدم حسابي خودم و كشتم و يه عالم كار كردم اخه تو اين جور مجالسه كه واسه ادم خاستگار پيد ا مي شه
كه شد ما هم گفتيم من هنوز بچم و از اين حرفا![]()
بعدش يه چند روزي خونه عمم اينها و بعد خونه ي مامان بزرگمينا بوديم
بعدش رفتيم اصفهان چون دختر خالم داشت با حج دانش اموزي مي رفت مكه (ان شاءالله قسمت شما بشه
) كلي خوش گذشت نصف شب پا شديم با داييم اينها و بروبچ رفتيم خواجو كلي حال داد يه مشت پسر الاف داشتن مي زدن مي رقصيدن ما هم نگاه مي كرديم و مي خنديديم![]()
بعد رفتيم تبريز از اونجا هم رفتيم كردستان و بانه و اون طرفا(همش تو بازاراش بوديم
)
بعد كه برگشتيم دوباره اومديم اصفهان(برا سفره زيارت دختر خالم) جاتون خالي بازم كلي خوش گذشت(حالا كارايي كه تو اين يه هفته كردم بماند![]()
)
الان هم كه دارم اپ مي كنم بازم اصفهانم![]()
تا 15 روز ديگه بعد برمي گردم با دختر خالم اخه
الان هم جاتون خاليه كلي خوش مي گذره بعدا كاراي اين چند روزم هم مي گم![]()
![]()
خوب فكر كنم كامل كامل گفته باشم ![]()
خوب حالا نظر يادتون نره از 10 تا كمتر قبول نيست![]()
![]()
| +نوشته
شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387;ساعت12:29;توسط شیرین; |
|






















